Tuesday، June 2، 2009

دیده ء بدمست

دیده ء بدمست
*
*دوش در میکده با ساقی آشفته و مست، باده گساری کردم
*دیده *بیدار بماند ، تا *نکند وسوسه در باده پرستی بندم
*خواب آمد بنشست بر سر مژگان، ز ِ بیداری نیم بند نهان
*خوشتراز دید هء بد مست ندیدم گر به هوشیاری وُرا آزردم
*
*آرزو از در ِ کنجکاوی به کوی همه ء غمزدگان* پای نهاد
*طبل خوشبختی به آواز بشد ، طشت ِ بدبختی ز بامش افتاد
*در ِ هر اهل ِ نیاز کوفت در آن غمکده* و بارگه ِ *بیخبران
*همه آواز شنودند، بگفتند که بود، من نبودم کسی در نگشاد
*
*مهربان آمد *و از بی همدلی ها *بگفت
*گل ِ یکرنگی شنودی ز بیرنگی *شگفت ؟
*دل ِ بی مهر* فسرده ست و هیچگاه نتوان
*عاشقانه شگفت و در سینه همدردی نهفت
*
*دیده هرگاه* در ِ خاطره را *بگشاید
*اگر از هرزرَوی بگذرد ومحبتی فرماید
*بیگانه شود اگر، در خانه* کبر بنشیند
*بی دیده کجا ، یاد روی* دوست برآید
*
*آزرده مشو، همه گاه زندگی بی تاب است
*بی ناله ء مَد، دریا* چون* مرداب است
*شاد *باش و ولی ،* غصِّه از دست بدار
*بی شادی ودرد*، خانه ات *در آب است
*
*گل ِ خنده را اگر*، *از لبان* برداریم
*زآن زیبایی* برفت چه* برو* بگذاریم
*خنده برلبان، چوروشنی برتاریکی ست
*گر روشنی برفت در تیره گی اندوهباریم
*
*آنانکه به انباشتگی ِ مکنت خویش می نازند
دانند از بهر ِکسان، میدان ِ ستیز می سازند؟
*آغازحسرت *بوَد و* به گاه ِ رفتن * ندامت
*در آخرین نفس ،* با حسرت و درد *دمسازند
*
*شعله ء بد بینی گرفت ، رابطه ء من و یارم را
*یکجا بسوخت ، حرمت ِ بیقراری و دیدارم را
*دانستم از*طفره رفتنش*،*اهل *ِدیدار نبود
*از چه ندید روی دژم و دیده ء *خونبارم* را؟
*
*بی باغ* و بهار*، *دل ،*غنچه ء اشتیاق ندارد
*ز*آسمان* بی دلی هر جا ، *بارش *تبدار*بارد
*گوید *برو از دل برون ،خانه به *مشتاقی* سپار
*بر هَوی سجده کند بوالهوسی* مُهر ِهوس بگذارد.


Wednesday، April 29، 2009

اسیر مهتاب


*اسیر مهتاب
*
*گفت آنگاه شنیدم که می آیی
*قند شیفتگی در دلم
**** ذره ذره ، آب می شود
*
* هنگامهء تهی از رونق روشنایی ها
*بی تو
*درمسند ِ تفاهم نشسته
*********اسیر مهتاب می شود.
*
*امید پرپر شده
* در خطای دیده های تو
* ***از بهانه های بچّه دلی ،
* *******مایه ء اضطراب می شود
*
*کنون که نآمدی
****عنکبوت تنهایی
***تنیده بر طاق اشتیاق
*******تا یادت نمود ِ سراب می شود
*
*باز آی !
*دیده های خسته ، همنشین ِ
*** میعادند
* ز بس که
* چشم ِ دل ، خشکیده
*******چو مرداب میشود
*
*آرزو در اتاق اندیشه
* **گذر کرد و نوشت ؛
****عنقریب، گاه ِ میعاد
****برسرت خراب می شود
*
*دل، بی شکیب
* در بطن ِ روزهای بیقرار
* ره بسته بر تپش های دروغین
******که پُر شتاب می شود
*
*هیجان منتظر
*درپیچ و خم ِ حسرت دیدار
***می شکند حرمت وعده را
* ****شاید که باب می شود
*
* دل مکّدر
*** در آیینه ء چشم انداز
*بیصبرانه، سرمست
* از تصویر ِ یکرنگی ِ ناب می شود
*
*اندیشه ء انتظار
*در سوگ ِ ناباوری ست ، بی تو
*در بستر روزشماری ِ دیدار
* ********بی تاب می شود
*
* گفت ؛ تازیانه ء کین رسیده مرا
* **ز تنهایی که می بینی
* زان سینه پر درد و دو دیده
****** پُر ز خوناب می شود
*
* ز ناماندگی دوستی
* دست ِ تعُهد شکسته
* **که مپرس
* ******ز آغاز
* دروغین تلطّفی به گاه ِ نیاز
*تنهایی بی جواب می شود
*
*درطریقت پایبندی
* *****از تعّهد ِ یاری ها
* سایه ء بیدستی ،
* در گرمای پختگی ، کباب می شود
*
*گلهای آویخته
* **در گلدان حجب و حیا
* **گاهی
*** از بیدلان ِ غوغاگر
* در سایه مانده ، بی آفتاب می شود
*
*عطر خستگی
*در رویش ِ سیب زنخدانش
*نشسته بر نَفَسش
* با اشک ِ بی تابی اش
******* گلاب می شود
*
* دستپاچه ، پاهایش
* چه زیباست ، ریتم ِ تحرّکش
* *برجستیگهای
لرزان ِ اندامش
**** *دو لیموی " میناب" می شود
*
*با حسّاسیت
** شوق ِ نگاه تمامت خواه
* در چشمان ِ رَه زده اش
* *****جادوی خواب می شود
*
*هرگاه
* دل ناباور از غرور زخمی و بیمارش
* ***بهانه ها دارد
* *گذشت وعده
* *****کی کامیاب می شود
*
*گفت پیری :
* در گذرگاه ِ رندی ِ پایانی
* ***چشمی افتاد در محبس ِ
* نگاههای شیطانی
* لاجرم ؛
* ***پا به پا ، بردش هوس
* تا لحظه ئ پشیمانی
* ****گریه آمد تا بشوید چشمان را
* از گناه ِ پنهانی
*تیغ وجدان برید و بست
*
* دلفریبی های نادانی
* گفت :
* دریغ ! در پهنه ء گردش فلک ،
*آیا میدانی گل ِ انصاف
*** در دست ِ دیده های پاکی نایاب می شود؟!






Tuesday، March 17، 2009

چشم انداز یک عبور


**چشـم انـداز ِ یـکــــ عبـور

**چشمان ِ هوس انگیز ِ جذّابش
**فریبنده ء گام هاست
**آنگاه که
**در قرابت کوی اش
**در فضای نیمه باز درگاه
**نگاهی ناشناس
**پرخاش می کند
*******تمجید رنگ می بازد.
**و
**ناخواسته
**در زمان ِ به تاراج نشسته
**با عبوری به تعجیل آمیخته
**به نقطه ء هیجان ِ مرور
**********دست می یازد.

**گامها
**از ملامت تمنّا
**در پی ِ نگاه
******سرگردانند
**و
**شرمنده و خود راضی
**آهسته و نا پیوسته
**خود باختگی را
**در اسارت تلذّذ

**به لحظه ء وسوسه
****به ورطه ء تأکید می اندازند.

**امّا

**غرور ِ امیــد شکن زیبایی ش
**هنگامه ء آهسته و ناپیوستگی
**از قدم ها را
**در محبس تحقیر
**به عبور ِ ندامت
**در مکان استمرار
******بند می سازد.

**پس آنگاه
**منظر تهی ست
***درگاه بسته ست
**و
**شاهد ناخشنود.

********شاید
**تا تعجیل
**از عبور و مروری


*****دیگر!......


Monday، February 23، 2009

در کوچه ء " والنتاین "

*درکوچه ء " والنتاین "

*لحظه های خواب آلود
*در پس ِ گوشی همراه
* هرشب
*خواب خفته را
****می کند بیدار
*
* مژه های اخمو
* دروازه اندوه را
***کلون کرده
* در شبی تاریک و وهم آلود
***تا تنهایی خسته
* که می رسد از راه
* باز ماند
****پشت دیوار ِ دیدار
8
* از فضای دیده ها
* ابر گریه می بارد
***در شیار ِ لبهای بوسیده
* تا عطش یک لحظه لبخند را
***در آتشدان ِ تمنّاها
* خموش سازد بیگدار
*
*پرواز خاطره
* در حومه ء میانسالی
* در پی جدایی هاست
***تا خود رأیی هوسها را
*به اعتراف کشاند
***در سرای ناکامی
* بیادمان ِ دلهای سوگوار
*
*چشمان خسته
* نشسته بر مرکب ِ خیال
****می تازد
* در جاده ء آرزوهای جامانده
*
*آنگاه
* رهزن اضطراب
**=*با هودِج هیجان
* ره می بندد بر او
****در لحظه های تکرار
*
* میگریزد سوژه ء ایده
* از غمخانه ء فراموشی
***زیرا
* دیده ء آزادگی
****جامانده
* در فضای فریب سازی
* از تحّکم نبایدها
***اشکریز
****از شنید های بی باور
*
* فرصت خندیدن و گفتن
* در حضور ریا کاری
***با تازیانه ء بیم
* نوحه می سازد
***با اشکهای خشکیده
* در اندرون پرده یی
*از خود فروشی ها
****با پنجه های نفرت
* فشرده بر نیمه ء سیما
****با پیدایشی شرمسار
*
* از نماد دلبستگیها
***در کوچه ء والنتاین
*از غصه می پاشد خانه بیزاری
* از دیدار ِ یاران
*****در صحنه ء پیکار
*
نگاه
* لبهای فشرده از خوابی نرم
****از شوری اشکی سرد
8 با پشت ِ پنجه ء آرامش
***می زداید
* جُرم غصّه را
****از خواب
*
*و
* لحظه خواب آلود
***می ریزد
* در متن ِ تلخی ِ اوقات
***پاره پاره بی مقدار
از صدای ناخوانده
**در گوشی همراه
* ز جای می جنبد
**سایه یی
* در هیبت ِ لرزان
**در پای سایه می ریزد
* از خوف
***ملافه ء گلدار

Sunday، February 1، 2009

شـِکوه

شِکوه

* تو که از وجهه ام ، مدام سیرت و ضمیر ِ من خوانی
* **********ز چه خندیدی و گفتی ؛ حکایت ِ سکوت من نمی دانی
*
* شماتت و طعنه زنی از حوصله من بیرون است
* ************برو! ز دیده ء رنگینت، ریا به ترفند
، می دََوَد آنی
*
* در کوی همنشینی
، صفایت باور نمی شود اینک
* **************در خانه ء خصلتت مهری نیست ، بجز پریشانی
*
* نوای یاری ز کسان شنوی
، لاجِـَرم در توان ِ مرزبندی
**************عطوفت باخته یی، راهت نیست
، در نفس ِ انسانی
*
* در گوشه یی از تحمّل زندگی ات
نگشته یی آزاد
* **************به هیئت ِ لاف ، صِدق می بافی به کِید ِ شیطانی
*
* آنروز که فتادی در طریقت ِ جیره خواری مذلّت
**************** راهت همه
، بَندی گشت، بسان ِ ناامید زندانی
*
* یاری
، تُـرا ز دستگیری مضاعف به مقامی بنشاند
* *************خود تعهّد گسستی و گفتی ؛ چه عهد و چه پـیمانی
*
* در غرفه ء غلامی بنشستی ، در حریم ِ زشت خویی ها
* **************کرامتها دریدی ز کین، در کنش و مَنش سخنرانی
*
* در مجلس اُنس نشینی، نیستی بجز مجیز گوی ِ حقیر
************** شرمندگی تُراست ، آلوده یی به ددمنشی
- حیوانی
*
* عنان ِ فلاکت به جُوی- به خصم، در معرکه یی دادی
* **************درپی ِ بذهکاری، به توبه نشستی به یُمن ِ نادانی
*
* به روز نیاز، واسطه ها گسیل دادی در خِطـّه رِندی
* **************کنون، مَرکبت زِ پُل گذشت، به کید ِ خود، خندانی؟
*
* دنیا به تمامی ، حدیث ملامت بُوَد ز بدکاری ها
******************رَه ِ گریز نَبوَد تُرا، در پی بَزِه ، هیچ دورانی
*
* ما به لبخند ِعزیزی مستیم، اینست حکایت مستی ما
*************** *دشمن ز ما چه می خواهد ، بجز خُسران ِ نفسانی
*
* برو! ز کانون ِ رفاقت برون، تو اهل ِ آن نیستی
* **************به ظاهر گُهر می بافی، در اَندر، به حیلت ِ گرگانی
*
* آنگاه که تهی ست مجمع اُنست ز هرزه گویی ها
* **************به عادت ِ مَعهود در بَزله، مُستَمِع به تمسخر خوانی
*
* در جمع ادب پروران، سخن از شعر و ادب می گویی
* ************بی نشان از شعور ، زیره به هدیه بَری، به نزد ِ کرمانی
*
* یادت فِـتـَد در روز دیداری، چنین با دلهره می گفتی ؛
* **************وامانده یی از پرسش یاری، در شهر ِابری وبارانی
*
* به شِکوه تُرا بنام چه بنامم، به سوگند، یقین نمی دانم
* ***************دیوی و آدمی ، نه ! به شکیل و ظاهری، انسانی
*
* کنون با زیور ِ قدرت ، در مصدری، میرزا و خانی
* ************ولی بدیدهء شریف و ضعیف، حقیری، بر تخت ِ اعیانی
*
* غمم فزون شد از حکایت طـَبع ِ شَرَر بارت، حالیا !
* ********** ** *ز خِیل یاران، تهی گشت یکی ، چو تیله ء گـَردَکانی
*
* کنون می گریزم - می روم از حیطه ء دوستی ات بیرون
* ***********خود با تجاهل میگفتی ؛ باید رفت روزی به مرز ِ پایانی .

Wednesday، December 3، 2008

مرغ حقّ

مرغ حقّ
*
در فضای خاطره
در بستر عمر گریخته از نامرادی ها
از روزگاران بگذشته
چنین مانده در خاطره و یادم :

*
کودک اوقات تُرشروی ست
***دژخیم ِ یاس هویدا شده
خانه ء اندیشه را
***بسته است.


دورنمای تعامل ناپیداست

هموندان امید
***در محبس نومیدی در بندند
فریاد تحّرک بیمارست
و
مدعی ست که فعّال ست.


گروه استمداد سرخورده
***به هرزه گرد های شبانه پیوسته اند
رهگذر سپیده که رسته از تاریکی
**با محتشم سحر
دشمنی دارد.


مرغ حقّ پر شکسته در دعاست
***سعی در پرواز دوباره را دارد
و
مرحم و یاری در راه نیست.


آسمان دل
***غمین و افسرده است
بهر ِ ایستایی روشنایی ها
***خون دل می بارد.



سنگفرش گذر نای خونین است
***گلبوته ء خنده ها پژمرده است
و
باران عشق می خواهد.


ابر ِ سستی فضای خواستن را
پُر کرده است
***
هوای زندگی توفانی ست
یَلّان همّت خانه نشین
در انتظار صبح امیدند.


عنقای غیرت
در قلّه ء بیداری
آشیان کرده
عزم بازگشت دارد.


عطر مطبوع زندگی
به مشام می آید
****باغ دلها دوباره سبز می شوند
نوگل باغچه ها
از خواب پژمرده گی بیدارند .


آواز هاتفی در راه است
از پژواک ِ برپا - بیدار باش
هنگامه یی برپا می شود.


دژخیم یاس
در پیله ء قدرت زندانی ست
****کوتوال نومیدی در دژ خودخواهی
عزم گریز دارد.


ابر سستی به سرزمین دگری
قصد سفر دارد.
گروه استمداد برگشته ست
رگبار عشق
همه جا می بارد.


مرغ حقّ پر می گشاید
***یاهو گویان
کودک اوقات را
****با شاخه گل پیروزی
به عنقای غیرت می سپارد.
و


آواز حقّ حقّش
هنوز گوش جان را می نوازد.


Sunday، November 9، 2008

مانده مان

مانده مان
*
*زندگی بی من رها شد ، من ندانست که در حیطه ء خویشتنم

****** **قصّه ها مانده مرا در مانده مانم، راز داری بسته دهنم


*شور بختی ست، رفیقان همه رفتند، دگر نیست مرا همنفسی

************گر شود نوبت من ، خدا را ! فریاد رسی تنها منم


*روزگاری این دل ِ سوخته مرا بود مدام در اختیار

*********** ولی اکنون منم بنده ء دل، شرمنده از سلطه رفتنم


*گاه در پی زیبا صنمی، گلرُخی ، می بَرَدم به هر کوی گذار

*********** می نشاند بر لبانم واژه های عاشقانه تا باشد سخنم


*آن زمان هنگامه ء شور و جوانی ، دل مرا همدم بود

*******جای دل حرف و حدیثی نگزیدم بهر ِ یاری به وقت گفتنم


*لیک امروز از دلم فتنه ها بیند مصلحت ِ زیستی من

******* گاه ِ دوستداری گذشته ست ز من، خجلت ِ حیا را چه کنم


*زندگی با همه ء رنج و مُحَن ، گاه دلبستگی آرَد ببار

******* ****می برد اندیشهء افتاده از پای مرا ، بیاد مان ِکهنم


*یاد آن روز نه غم بود به دل، نه مشکلات ِ مسکنت

*******فرصت دل شدنی بود فزون ، نِی امروز که به درد و مُحَنم


*روزگاری خوش برآمد با نوید شادکامی در بساط زندگی

******برنشستیم بهره ها بردیم، ملامت ها کشیدیم با مدارای صنم


* دوستان همنوا، در گردش و در کارها ، یکدله بودیم با صفا

***** نه خَسی به کس مزاحم، نه از پریشی یا به خلوت نشستنم


*جانانه بود گاه ِ سیاحت ، به دل می نشست گذران ِ فراغت

***** نه حسرت کاری ، نه رنج درآمد، آماده بود هر نوع مسکنم


* نرفته ز یاد، نیمروز ِ اَمرداد روی ماسه ها در ساحل دریا

********با زورق غرور به امواج دل سپردن ، وز غرقاب جستنم


*آدینه ها از کوره راهی به کوهستان، دور از شلوغی مطلوب

****** شوق ِصخره نوردی با یاران ، به اوج ِ قلّه ء فخر پیوستنم


*فرصت فراهم بود از وعده های مقرّر با دوستان شفیق

**********سیاحتی مِیسَر از دیدنی های ماندگار ز ناموران ِ وطنم


*کنون نه حوصله یی و مهلتی ، کز گذار ِ جنب کویم کنم گذر

********دریغ ! به قهرگذشت عمر ِخسته ،بر یک دیده برهم بستنم


* کنون که درخت عمر، قرین ِ فصل خزان و برگریزان ست

***********وارون شده ایدهء دل و دیده، به جرم ِ قائده شکستنم


*نگراز دیار کوچیده ام درلحظه های غربت ، پی خاطره ء دیرینم

********* بلبل ِ شوریده حالم از جفای گلچین ، ویران گشته گلشنم


*آزرده نیستم ، عمر وفادار در چرخش وفا خواه ست مرا

******* از مسیر ِ ابری می کنم سفر ، خوشا ! با رویا سفر کردنم









Sunday، October 26، 2008

اهل دلایل نیستی !

اهل دلایل نیستی

ای آشنای سنگدل ، از محو وجود من ، یک دم تو غافل نیستی
******با حربهء کلام تو، دل می کُشد دلهرهء لقای تو، داني كه نيكدل نیستی


کِلکِ شنود شکسته ای ، برپا کرده یی حیله را، زبان راز بسته ای
*********تشویش ها مانده بجا، برهم زدی رابطه را، گر در مقابل نیستی


گفتی پریشان گشته ای، مشتاق هستی بیگناه، چشم هوس را شسته ای
*****جانا! اگر وارسته ای ، راه حقیقت جسته ای، این را تو شامل نیستی


عمری دلآزار بوده ای، دلهای عشّاق سوخته ای، روز حساب است بیا
*******شوری تو را مانده بجا ، بر آشتی هدیه نما، گرچه تو مایل نیستی


در روزگار بی ریا شایسته بودی بی خطا، سر زنده بودی و رها
*****افتاده ای اکنون چرا در ظلمت ِ خودخواهی ها، گویند که عاقل نیستی


چشم حرامی پاک کن ، افتاده ای را شاد کن ، روز بِِهی آغاز کن
******نجام پذیرد نیک و بد، در چرخش اسرارها، پیداست که کاهِل نیستی


زین همه ء نفرین و آه ! ، دانی چرا در پشت سَر داری ز ما ؟
****شمشیر ز پشت بسته ای، حقّ ِکسان را کشته ای،چون درتعادل نیستی


گفتم : برو اندیشه کن ، گر عاشقی ، در کار عشق ِ بینوا حوصله کن
****پای هوس را پِی کن ، فکری به حال دل کن ، دل گفت : تو قابل نیستی


شرمنده ام از خویشتن ، با تو گل مهرم شکفت در بامداد ِ زیستن
******فریفت مرا احساس کور، با تو سخن آغاز شد ، دیدم که همدل نیستی


از روزهای گفتنی ، زمان چو سیلابی گذشت ، در پایگاه ِ دیدنی
**********هنگامه ء دیدارها بیدل فراز آمدی، دل گفت : که حامل نیستی


بیهوده جاری اشک و آه ، می شد ز هجران گفتگو، در پیله ء بدرودها
*********آوخ ! ز انسانی تُرا چیزی ندیدم جزء ریا ، حقّا که کامل نیستی


ما می رویم افسرده دل، در بارگاه شِکوه ها ، شاید بر اُفتی در خجل
****زین رَه مدارا پیشه ساز، چون گفته ای: افتاد ه ای، اهل ِ دلایل نیستی !



Thursday، October 9، 2008

نسيم صبحگاهي


*نسيم صبحگاهي
*
* زمزمه يي آغاز گشت،
*نسيم صبحگاهي وزيد
*عطر گل ياس بانسيم يار شد،
*****سوي پنجره هاي تهيدستي دويد.

*
*عشق از بي مهري
*گيسو افشان كرد
*هراسان از خانه هرزه ناك دل
*بيرون شد.
*آرزوي تهيدست
*بيقرار گشت
****به باغ ِ دربسته ء اميد كوچيد .

*
*نسيم صبحگاهي، از تقسيم خوشبختي
*خبر آورد از وراي درياها
*از شهر يكرنگي
******روي ابري مخملين و سپيد .

*
*عطر گل ياس
*در پي آرزو روان گشت
*در باغ اميد را وا كرد
*عشق،
*متنفر از بي مهري
*رهي دراز طي كرده
****به ديدار يكرنگي رسيد .

*
*عشق - آرزو - اميد
*عطر گل ياس
*نسيم صبحگاهي
*با نوميدي به صف
*استمرار پيوستند

*بهر تقسيم خوشبختي
***آن بالا روي ابري مخملين و سپيد .

*
*ناگه آواي هاتفي
*از دورار دور،
*رسيد به پنجره هاي تهيدستي
*"هان !
*آنرا كه نيست در هيئت بي نيازي
****كي به خوشبختي بست اميد" .

*
*جواب داد چنين فاخته يي غمگين :
*خوشبختي نه از بي نيازي ست
*و
*نه تقسيم كردني ست
***اين امري ست بعيد .

*
*خوشبخت آن كسي ست
*كه هماهنگ است با خود و با نفس خويش
*چنين مي خواند
****از شاخه يي به شاخي مي پريد.

*
*مي خواند چنين:
*عشق عزيز
*اگر مي جست
*همجنس پرواز خويش را
*شِكو ه نمي كرد
*از بي مهري و زلف آشفته نمي گشت
****پيراهن نمي دريد .

*
*گر سعادت
*قسمت مي شود
*روي ابرهاي مخملگون و سپيد
*اين امري محال ست و باورنكردني .
*چيزي بجوئيد
*كز نظرها
***نباشد نا پديد .

*
*از اين پيام عطر گل ياس
*شامه ها را نواخت
*سر فرو آورد
*آن مجنون ِ شهير
****درخت بيد.

*
*حقّ ِ محقّ
*از تناقضات زمانه متعجّب
*به نامرادي نفرين داد
***بر سپيد گريست و غُريد.

*
*بيقراري در پي آرامش دويد
*و
*دلهاي هرزه ناك
****نادم از كردار پليد.

Sunday، September 21، 2008

گردش ايام



****************

**********************

************************


************************
************
*گردش ايام
*******
*آنقدر ديده بدر رفت ، تا آرزو *بنشيند بر تخت *چشمانم
*******زندگي طعنه بر آورد كه او آمد و رفت ، بود شبي ميهمانم


*غفلت *گردش *ايام ، چنان*در بند ِبيگانگي*بسته *مرا
*******كز احوال* خويشتن غافلم*و گويي در خرافات زمان پنهانم

*دست تقديرنوشت*، باكِلك ِ*بي همنفسي* در دفتر اسرارمن
******لحظه هاي خوشدلي *در گذر باد رود*، قهري شوند *جانانم

*روزگاري مهرباناني مرا ،در*منزل سبقت* خويش يارشدند
******با صفا بود بزم ِ دوستداري ، فزون مي گشت هرگاه دوستانم

*روزي از سوگ* لبخندي هنگامه ء *وصل* بنفشه و شبنم
******گفت ، شادي چشم* بد دور، مدام مي كندم وقت دعا خندانم

*خانه ء عمر بياراي *و نشين* در گذر جوي* روان *هستي
*******نوبت سروري و عيش تو پيداست، مگو خوار شدم، گريانم

*گر جان* در*بحر* ِوجود* از*حسد *ِاهل* ريا*در شررست
******مشكلي نيست ، كند وصل نگاري در پس ِ درد و شرر درمانم

*تشنه ام *گر*در چشمه ء دل ، *دست *سيراب ِ من كوتاست
****گاه كه در پهنه ء رودي نشستم به عطش*، از گردش كار حيرانم

*زندگي ازتهيدستي خويش به فغان آمد و چو بيگانه يي بگذشت
****طالع* قمر در عقرب* نگر*، بي نيازم* ولي *در بخت ِ *حرمانم

*از دست لبان خسته كه* به نَفس ِعدو،*در ِقهقهه بسته بيگدار
****به چشم دل *شِكوه* برم ، *تا* پژمرده نگردم* از دولب *نادانم

*گر بهار ِ زندگي در برهوت *شكست، اسير جدايي سازان ست
*** با توشه يي اندك، درباغ وفا بهارمي سازم ،*با غنچه هاي پيمانم

*كليد مهرباني *را بر هر در ِ كينه* پيشه يي توان *گشايش كرد
***نيست گر باورت، به رسم ِ مَحَك كليد مهرباني ساز،*تا كني امتحانم

*غبطه *نمي برم* سوي منال پرست ِ دست كج* و قدم سنگين
***به هر سنگ* پاره يي* مسح* كند *گويد، زر ِ نابم ، *سراپا كانم

*گر حكايت مردم صحرا نشين*، فسانه ء قارون نقل مجلس شد
***تو خود حديث* فراوان داني ، از نو كيسه گان و قارون *دورانم

*گذشت دوره ء حسرت كشي ، فقارت كنون به يُمن عادت رفت
***عمرگرانبها، گر دغدغه يي دارد ، ولي من در طريقت اميدوارانم
.











Thursday، September 18، 2008

هميشه كامياب

هميشه كامياب

*نگاه ِ *دلسردت* وحشت زاست ، *چشمان تو* به* حضور ،* چو* مرداب* است
*اميد* وصل *توست* تا *بي نهايت* لرزان *، *بسان *خانه اي* در آب* است

*در *خاطرم *مي گذرد *هنگامه ء ديدار*، *در* پاي *سروي* روزهاي* باراني
*مي گذشتي *در سايه ء *تيرچه ء* باران* ،*چنان *منتظري كه* بي تاب *است

*لحظه هاي زندگي *چه* شاداب* بود با* گلبوته ء *خنده هات*،* بوقت *تنهايي
*آري! چه *وجدي را *داراست* اوقات* بي دوام ،* دربهاري كه* شاداب *است

*آن روز كه مي رفتي اُرمك به بر با *كتابي فشرده* به* سينه*، در* عصر* پاييزي
*با لبخندي راز آلود ، *با ديده هاي *خمار چنان* شبزده يي* كه *بي خواب *است

*روزها بي* حوصله *مي گذشت بهر ِ ديدارت*،در معبر *مدرسه* به* عادت *ديرينه
*دل ، بيقرار*در*محبس سينه* ز*خود غافل *بود*،*گويي *عاري از آداب* است

*كنون *خود غرّه يي* نشناسي* دلي را*، كه* پا مال* گشت*، ولي* تو* آگاهي
*روزي رسد* پژمرده* گردد *در سبد* هديه*، گلهاي* زيبايي *كه* ناياب *است

*سرمستي *از *حسن* زيبايت* با* تمجيد ِ هوس *پرستان *ِ مجيزگوي *شبگرد
*مستي ات* مدام *نيانجامد*، سحري* با دردسر آيد ، حسنت چو مي* ناب* است

*چنان در برهوت* نخوت*، يخ* بسته* نگاهت*، چون* رَهزده يي* در* بياباني
*دلي* را* كه *آفتاب *عشق *نتابد* ، زنده* نيست*، *مدفون* در سرداب است

*ما *مي رويم* بيرون *از مدار ِ تنهايي *تا *خانه ء *اميد*، به *لطف ِ *شكست
*از دِير ِ نامرادي گذر كنيم*، شايد* به* مرادي رسيم* كه *هميشه* كامياب *است

*گر* بد *ديده ايم* از* لطف* مجازيت*،* در عنفوان دلبستگي هاي تند ِ*جواني
*آسوده *باش ، *به* حيطه ء *آبرو *نبريم *دست*، بنياد* زمانه* خراب* است

پي نوشت :
اُرمك = روپوش مدرسه


Wednesday، September 17، 2008

همدلي


*همدلي

*آن وقتها
*كه نقش بازي ميكردي

*بهر ِ فريفتنم

*اما

*چشم و دلت
*همدل نبودند
*براي شكستنم
*و
*آنگاه كه
*چشمانت گستاخ مي شد
*دل ِ رياكارت
*رندانه
*مهربان مي گشت
*به زنجير كشيدنم
*و
*من
*هيچگاه
*تعجّب نكردم
*از تو و
*به انحراف كشيدنم



*معتكف

*در معبد قربان شدگان
*معتكف خواهم شد
*و
*به سجده نشسته
*شب زنده دارِ انتظار خواهم بود

*در مزار دلشدگان
*دخيل خواهم بست
*و
*ندايي كه مرا
*ا ز اوج خواهد خواند
*هان !
*ا ي به قربانگاه نشسته
*برائت يافتي
*و
*هرگز
*در معبد دلشدگان
*به قرباني نخواهي رفت
*باز معتكف مي شوم
*و خواهم شد. ِ